محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

590

خلد برين ( فارسى )

عمل نموده او را به قم فرستيم تا در آن ديار اقامت اختيار كند و اگر اقامت وى در آن ولايت مقرون به مصلحت وقت [ 127 ] نباشد مقرر داريم كه به هرات رفته در سايهء عاطفت فرزند ارجمند خود بسر برد و اگر در اين باب نيز مضايقه داشته باشيد حكم كنيد كه به مازندران رفته در خانهء پدر از شور و شر زمانه بىخبر گردد . و چون امراى بىانصاف به هيچيك از شقوق مذكوره راضى نشده بر تضييع ملكهء روزگار اصرار نمودند به ايشان پيغام داد كه چون شما از در عناد و لجاج درآمده به هيچيك از شقوق مذكوره راضى نمىشويد من هم به طوع و رغبت ترك پادشاهى و سلطنت كرده با فرزندان و متعلقان به شيراز مىروم و در آنجا به درويشى و گوشه - گيرى روزگار مىگذرانم تا فتوا به خون سيدهء بىگناه نبايد داد و دست جرأت شما را به قتل مادر فرزندان خود نبايد گشاد و بعد از آن شما دانيد هر كه را خواهيد به پادشاهى برداريد . به ورود اين پيغام نيز گرهى از كار بىشرمى امراى غدار نگشود و با خود گفتند كه چون كار به اينجا رسيد خود را مشغول مراسله و پيغام نبايد نمود و به همدستى يكديگر اين گره سردرگم را از كار روزگار خود بايد گشود . اما مهد عليا در طى گزارش مراسلات امراى كافر نعمت و پيغامهاى خاقان درويش منزلت چون شعله بر آتش غيرت و حميت مىپيچيد و خط انكار بر ملايمت و مصلحت كيشى آن حضرت مى - كشيد و مىفرمود كه چه جاى اين سخنان است و كه را حد و ياراى آن بود كه مرا از اطوار خود منع فرمايد ؟ به امراى نافرمان بگوئيد كه تا من زنده‌ام اين آش است و اين كاسه ! از كسى پروا ندارم و قيل و قال شما را به چيزى نمىشمارم و دست از دامن سلوكى كه تا غايت كرده‌ام برنمىدارم . اگر قزلباش از هتك عرض و ناموس پادشاهى و ارتكاب سوء ادب نينديشند و نسبت به حرم پادشاه و ولىنعمت خود بىحرمتى روا داشته مرا به قتل رسانند مرا از آن چه زيان ؟ مصراع : هر چه خدا خواست چنان مىشود . اما نمىدانند